دل نوشته هاي من در كنار ساحل دلم قدم ميزنم با خودم مي انديشم چرا تنها؟چرا هيچ دريايي به سوي من روانه نميشود؟ چرا كسي يادي از من نميكند تا كساني كه در ساحل دلم زندگي ميكنند را شاد نمايد و اميدوار به ماندن شوند...ناگاه سايه هاي نخلي تنها بر سرم سايه مي افكند تا از باران چشمانم جلوگيري كند،دلم ميلرزد و با اين لرزش تمام اميدم به يكباره به نا اميدي تبديل ميشود،نه من تنها نيستم گر چه تنهايي را ميخواستم به خاطر دلم،اما خدايي هست كه مرا از اين همه ياس و نوميدي نجات ميدهد، من تنهايي را در زير باران عنايت او ميخواهم ، آن هنگام است كه مي انديشم به زندگي ، به آينده و .... اما اكنون تنها نيستم،من با اهالي خوش قلب ساحل دلم زندگي ميكنم و شاد و خوشحال از بودن در كنارشان آرامش ميگيرم. اينك يكي از درياهاي كناري به قلب ساحل دلم راه يافته تا به من بفهماند كه ديگر تنها نيستم و ميتوان در كنار هم لذت زندگي را بيش از هر زماني چشيد نظرات شما عزیزان: مرئه
![]() ساعت22:36---21 بهمن 1391
مهتاااااااااااااااب
خودتی؟؟؟؟؟؟؟؟ خیلی بدیییییییییییییییییی چرا نگفتی؟؟ یادم میمونه خانوووووووووووووووووم نگفته بودی!!!!! یادم باشه حتما جبران کنم راستی قالب وبمم باید درست کنییییییییییی خیلی بی شعوریییییییییییی دلم میخواد کلی فحش بهت بدممممممممممم قالب وبم سفید سبز و قرمز باشه پاسخ:سلاااااااااام خوبي؟چه طوري پيدا كردي؟؟؟؟؟؟بله من خيلي خيلي بدم چشم درست ميكنم
آخرین مطالب آرشيو وبلاگ نويسندگان پيوندها ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]()
![]()
<-BlogDescription->
|
||||||
![]() |